پژوهشی در مثل افلاطون
پژوهشی در مثل افلاطون
نجفی افرا، مهدی
یکی از اندیشمندان نامدار یونانی که در تاریخ تفکر بشری جاودانه خواهد بود،افلاطون است.وی تعالی بخش تفکراتی است که از گذشتگان به ارث برده است.در زمانی که افق دید حکمای یونان باستان در حد ظواهر و عالم طبیعت محدود و محصور مانده بود، تلاشهایی از سوی آنان برای عبور از عالم محسوس به دنیای معقول صورت پذیرفت اما به کامیابی دقیق نینجامید.افلاطون که تحت تأثیر استاد و مراد خود سقراط بود،کار خویش را از مفاهیم اخلاقی آغاز کرد،
تا بدین واسطه،شهروندان و پیروان خود را به شناخت و در نهایت عمل به موازین اخلاقی دعوت کند و از همین دریچه زمینه عروجی برای او فراهم شد؛عروج و گذر از دنیای متغیر و جزئی به دنیای ثابت و کلی.
افلاطون عقیده داشت که حکمای پیش از وی در خطای مطلق بودند زیرا به جست و جوی حقیقت و جوهر ثابت در عالم طبیعت بر میآمدند و نیز جهان محسوس از ثبات بیبهره و در کثرت غوطهور است. بنابراین اگر وحدتی باشد باید آن را در ورای این جهان جست و جو کرد.
رکن اساسی اندیشه افلاطون بر ایجاد تمایز میان عالم محسوس و معقول استوار است و عامل عروج از این جهان گذرا به عالم باقی دیالکتیک است.
دیالکتیک افلاطون،دیالکتیکی فرارونده و وسیلهای برای رسیدن به هدف والاتری است که مثل یا ایدهها باشند.او نه تنها جهان جزئی را جوهر نمیداند بلکه آن را متعلق به معرفت هم نمیداند.از نظر او شناخت و معرفت از دو راه قابل وصول است یکی از راه حس که از برخورد با جهان ظاهر حاصل میشود و شناخت اصیلی نمیتواند باشد چون موضوع معرفت در حال تغییر بوده،از ثبات برخوردار نیست و به تملک اندیشه بشری در نمیآید.دیگر شناخت عقلی است که موضوع آن هستندههای دگرگون ناشدنی و کلی بیرون از این جهان است که وی آن را مثل یا ایده مینامد.
بدین گونه افلاطون که وامدار اندیشهء هراکلیتوس دربارهء جهان محسوس و نیز اندیشهء ویتیاگوریان درباره جهان مثل است به طراحی افکار خویش میپردازد.
واژهء ایده
افلاطون از دو واژهء یونانی آیدهآ ( Idea) و آیدوس (Eiddos) برای اشاره به مثل بهره میگیرد که به معنی هستی واقعی و اصیل است.او آن را جوهر( ousia) یا هستندههای در خود واحد در کثرت مینامد.مترادف انگلیسی این واژهها Idea (تصور)و Form (صورت) است. واژهء Idea و Eiddos دو لفظ جانشین در خود بودن (۲) است.
بدین ترتیب افلاطون آنجا که میخواهد حقیقت کلی امری را در مقابل امور جزئی مطرح کند از آن امر کلی به عنوان«خود»یاد میکند:
«موقعی که افلاطون خودش میخواهد به زیبایی یا عدالت توجه کند آن را در مقابل با اشیا،زیبایی جزئی یا عدالت جزئی میبیند.او این تقابل را با به کارگیری لفظ یونانی( Itself) نشان میدهد: بنابراین زیبایی حقیقتا خود زیبایی است عدالت خود عدالت است و مانند آن.همچنین او این دو واژهء یونانی Eiddos و Idea را در این ارتباط به کار میبرد که آشکارا و به طور کامل قابل معاوضه با هم هستند بنابراین او به جای صحبت از خود زیبایی و مانند آن از ایدوس یا ایده زیبایی صحبت میکند».(۳)
واژه ایده که به معنی تصور در مقابل واقعیت عینی است، لغت مترادف رسایی برای«خود»افلاطونی نیست زیرا«خود» یا«مثل» افلاطونی امری ذهنی نبوده بلکه کاملا واقعیتی عینی و خارجی و منفک از ذهن و اندیشه است.
«هر چند این ترجمه از لفظ یونانی،مایه تأسف است (چون واژه یونانی ایده فقط در تصورات ذهنی که به این معنا حمل میشوند،مورد توجه قرار میگیرد)،آنها فقط اندیشههای ما هستند و این پرسش میتواند مطرح شود که فاصله آنها از واقعیت چقدر است.آن چیزی که ما میاندیشیم فقط ذهنی(۴)است در مقابل چیزی که واقعی(۵)است،چیزی که واقعی است موردی مستقل از فکر ماست و این از آن چیزی که تا حال دید[ها]یم،روشن است و از آنچه خواهیم گفت، روشنتر خواهد شد.تمام این مفاهیم،بیگانه با قصد افلاطون است.موقعی که او فرضا از ایدوس یا ایده زیبایی سخن میگوید این برای او دریچهای است برای توجه به خود زیبایی و زیبایی برای او خودش واقعیت عینی دارد که موضوع شناخت است.هر چند تصوری (در کاربرد واژههای همخانواده)ممکن است از زیبایی داشته باشیم اما یک زیبایی واقعی نامتغیری برای شناخت ما-اگر بتوانیم-وجود دارد و آن چیزی است که مستقل از تصورات ماست.اگر ما هنوز میخواهیم ایده را در ارتباط با تئوری افلاطون به کار بریم پس باید آن را خنثی نموده و مشارکت همخانوادگی آن را فراموش کنیم و از آن جایی که چنین چیزی ساده نیست این ترجمه«ایده»نامطلوب میباشد».(۶)
بیتردید باید در انتخاب واژه مترادف دقت لازم را به کار بست چون دلایل صریح و قطعی وجود داشته که افلاطون در گزینش این الفاظ از آنها متأثر شده است.
لفظ" Eiddos "به طور ریشهای به معنی«شکل مرئی»(۷)یا صورت(۸)است.از همین رو انتخاب واژه صورت در قبال واژههای یونانی از رسایی بیشتری برخوردار بوده،ما را از اشتباهات فاحش مصون میدارد.
«واژه انگلیسی صورت با معنی واژههای یونانی قرابت دارد و همچنین از مشترکات غلط انداز واژه ایده مصون است.به خاطر این دلایل پیشنهاد میشود برای رعایت واژهشناسی ما هم اکنون تئوری افلاطونی را به عنوان «نظریه صور»(۹)به کار برده و عرضه کنیم».(۱۰)
زمینههای شکل گیری تئوری مثل
سقراط و به پیروی از او افلاطون بیش از آنکه علاقهای به مباحث انتولوژیک و جهان شناسی داشته باشند،به دنبال طرح پرسشهای جزئی درباره مسائل اخلاقیاند و در این میان توجه به مفاهیم کلی و الفاظ مشترک،افلاطون را به طرح نظریه متافیزیکی میکشاند.بنابراین اگر معتقد شویم،مثل افلاطونی از دو بخش منطقی و متافیزیکی برخوردار بوده است، باید توجه داشته باشیم که جنبه منطقی آن بر بخش انتولوژیک تقدم دارد.
دیوید روس در تبیین چگونگی شکلگیری اندیشه مثل چنین مینویسد:
«بندهای قطعیتر نظریه دیدهها در لاکس(۱۱) آشکار میشود.در آن دیالوگ،سقراط بعد از شمردن کیفیات مختلفی که در مورد جرأت ممکن است ارائه شود،میپرسد آن چه وجودی است که در همه این چیزها به یک سان وجود دارد؟بنابراین میپذیرد که چیزی هست که یکسان است و او همان فرض را در مورد حرکت مطرح میسازد.اینجا ما در اصل نقطه نظری داریم که برای هر اسم مشترک یک«ذات واحدی»(۱۲)است که هر موردی از آن اسم به آن ارجاع داده میشود».(۱۳)
همان گونه که ملاحظه میشود آغاز کار افلاطون با مفاهیم عام و کلی است و به دنبال یافتن تعاریف و مفاهیمی است که اشیای متعدد را تحت پوشش خود قرار دهد و به صورت یک نام مطرح سازد.این همان جنبه منطقی قضیه است که راسل دربارهء آن مینویسد: «بخش منطقی با معنی لغات عام سر و کار دارد.
تعداد زیادی حیوانات جزئی وجود دارند که ما میتوانیم در حقیقت بگوییم«این یک گربه است» بالغت گربه چه چیزی را قصد میکنیم؟بدیهی است چیزی غیر از گربهء جزئی است.یک حیوان،گربه است زیرا آن در طبیعت کلی که مشترک بین همهء گربههاست،شرکت میکند.زبان بدون لغات عام از قبیل گربه نمیتواند عمل کند و چنین لغاتی بداهتا بیمعنا نیستند.اما اگر لغت گربه هر چیزی را معنی بدهد،این یا آن گربه جزئی نیست بلکه نوعی از گربه کلی است.این با تولد یک گربه جزئی متولد نشده و با مرگ آن از بین نمیرود.در حقیقت آن هیچ موقعیتی در مکان و زمان ندارد،[و]جاودانه است.این بخش منطقی نظریه است».(۱۴)
در جست و جوی مفاهیم کلی بودن و ارائه تعاریف کلی برای مفاهیم اخلاقی سنگ بنای اصلی نظریه مثل است خصوصا ویژگیهایی از قبیل کلیت و اشتراک در مصادیق مختلف و ثبات و عدم دگرگونی مفاهیم، افلاطون را به سوی جهان شناسی اصلی او سوق میدهد.
«اما در لاکس و بیشتر نوشتههای بعد از آن، دلبستگی افلاطون در موقعیتهای متافیزیکی این جوهر(۱۵)نیست.علاقه در پاسخ به پرسشهای جزئی از این دست است که جرأت چیست؟»(۱۶)
معانی متعدد مثل
برای پایهریزی مبحث آتی لازم است بدانیم که مثل، معانی متعددی را در ذهن متبادر میکند که برخی از آنها در اندیشههای افلاطونی نیز مطرح شدهاند و برخی دیگر مورد توجه نبوده است.ویل دورانت به سه مورد از این معانی یعنی کلیات،(۱۷)قوانین(۱۸)و مطلوبها(۱۹)اشاره میکند:
«مثل یک چیز ممکن است مثل کلی در طبقهبندی باشد که(شیء جزئی)متعلق به آن است(مثل جان، دیک یا هری انسان است)یا ایده ممکن است قانون یا قوانینی باشد که بر شی حاکم است[مثل جان،تقلیل دادن و خلاصه کردن تمام رفتارهایش در قوانین طبیعی خواهد بود]یا ممکن است هدف کامل و واقعیات مطلوبی باشند که یک چیز یا نوع و طبقهاش ممکن است(به سمت آن)پیشرفت و حرکت کند(مثال جان جمهوری اوست)خیلی احتمال دارد که همه اینها -کلی،قانون و مطلوب-در مثال مورد نظر باشند».(۲۰)
دیوید روس به نقل از ریتر(۲۱)میگویند که برای فهم مثل باید شش معنی از هم تمایز داده شود و مورد مطالعه دقیق قرار گیرد:
۱-پدیدار(ظواهر)خارجی.
۲-نهاد،سرشت یا وضع.
۳-ویژگی-که مفهوم را تعین میبخشد-.
۴-خود مفهوم
۵-اجناس و انواع
۶-واقعیت عینی-که تحت مفهوم واقع است-(۲۲)
وی معتقد است که معانی(۲)،(۳)،(۴)و(۶)در اندیشه افلاطون به عنوان ایده مورد توجه است.مفهوم دوم در منو (Meno) مورد توجه قرار گرفته؛آنجا که میگوید:آیا شما فکر میکنید یک سلامتی برای مرد است و سلامتی دیگری برای زن؟یا یک ایدوس یکسان همه جا هست که سلامتی است چه در مرد یا جای دیگر.در اینجا ایدوس یک سرشت یکسان است که در انواع متعدد و جزئی یافت میشود به معانی(۳)در رساله منو و (۴) و (۶)در رساله فیدو(Pheado) اشاره شده است.
اما آنچه در ایدوس یا مثل مورد توجه و عنایت بیشتر است همان واقعیت عینی و خارجی آنهاست.
جنبه انتولوژیک مثل افلاطون در جهان شناسی خود به دو وجهه برای هستی معتقد است یکی صورت ظاهر یا جهان محسوس است.این جهان،جهان کثرت بوده است و اشیا در آن زاده شدهاند و از بین میروند و هرگز به کمال نمیرسند.جهانی است که از طریق حواس برای ما قابل کشف است و موجودات جزئی آن مردد میان هستی و نیستی بوده،در میان اضداد شناورند و هیچ امر مطلق و حقیقی در آن نمیتوان یافت.زیبایی و عدل این جهان آمیخته به وجود و عدم بوده،از جهتی زیبا و یا عدلند و از جنبهای دیگر زشتند و ظلم.
این جهان،مدام در حال تغییر و دگرگونی است و در این زمینه افلاطون با هراکلیتوس همفکر و هم عقیده است.عالم ظاهر،هرگز نمیتواند علت برای چیزی باشد و لذا یونانیان قدیم به خطا در جست و جوی علت در این جهان بودهاند.دنیای محسوس از آن رو که در تغییر و تحول همیشگی است هرگز نمیتواند متعلق علم و معرفت واقعی قرار گیرد.
روی دیگر این جهان ظاهر و محسوس،جهان معقول یا مثل است.مثل تجلیاتی کامل،بسیط،آرام و روشنایی محضند،ذوات ابدی هستند که بر فراز عالم محسوس قرار گرفتهاند.چیزی است که برتر از حس و هر گونه آزمون است و به هیچ روی از حواس گرفته نشده و حتی برتر از مقولات فهمی هستند که ارسطو از آنها نام میبرد.به عقیده حکیم بزرگ یونان،و رای این اختلاف محسوس ظاهر،وجوه اشتراکی در میان آنهاست که عاری از فنا بوده،با زایشها و مرگ و میرهای موجودات جزئی دچار نقصان و دگرگونی نمیشود؛ امور ذاتی که صرفا مفاهیم ذهنی نبوده بلکه جوهر حقیقی هستند که اصالت و ثبات بیشتری در مقایسه با پدیدههای این جهانی دارند.
از نظر او آنجا که خرد به سوی شناساییهای حسی و موضوعات مورد آزمون اوج میگیرد و واقعیاتی اصیل را که فقط تصورات صرف ذهنی نیست مورد شناخت و معرفت قرار میدهد،ابراز شناخت جهان مثل،حس نبوده بلکه عقل و اندیشه است چون مثل،جوهری فوق حس بوده،معرفت به آن از طریق حواس قابل وصول نیست.
«در پشت سر پدیدارهای ظاهری و جزئیاتی که حواس ما مواجه با آن است،کلیات،قوانین منظم و جهات پیشرفتی وجود دارند که با حواس درک نمیشوند اما با عقل و فکر تصور میشوند.این کلیات، قوانین و غایات مطلوب جاودانه و پایدارترند-و بنابراین واقعیت بیشتری دارند-از چیزهای جزئی که حواس مشاهده میکند چون ما از طریق آن کلیات به تصور و استنتاج آنها نائل میشویم انسان از افراد جزئی خود جاودانهتر است.این دایره که با حرکت مداد من به وجود میآید و زیر سایش پاک کن از بین میرود اما مفهوم دایره برای همیشه باقی میماند.این درخت میایستد و آن دیگری میافتد،اما قوانینی که تعیین میکنند چه اجسامی خواهد افتاد و چه موقع و چگونه خواهند افتاد،از ازل بوده و حال نیز هست و تا بینهایت استمرار خواهد داشت».(۲۳)
مثال نمونه کامل اشیاست.اشیایی که فی نفسه ناقص بوده،در صدد تشبه به مثالند و مثال جوهری سرچشمه و سرمشق همه اشیای این جهانی است.
جنبه متافیزیکی رأی افلاطون در این است که در ورای اشیا و مفاهیم جزئی یک چیز مطلق است که یکتاست؛ امر یکتایی که اشیای جزئی،سهمی از آن دارند و در آن منطوی هستند.
بنابراین در نظر افلاطون مطلق کثرتی در وحدت است و تصور وحدت و کثرت متضمن یکدیگرند به گونهای که یکی بدون دیگری وجود نتواند داشت.مثل افلاطونی از آن جهت که مثالهای متعددی را در بر دارد،کثیر است و از آن حیث که همهء این مثالها در مثال خیر و نیکی،دستگاه منظم و یگانهای پیدا میکنند از وحدت برخوردار است.جهان که از سلسله مراتب طولی بهرهمند است هر چه به سمت بالا در نظر گرفته میشود از حیث وجودی کاملتر و از تعدد و کثرت آن کاسته میشود.رنگ مثال سفیدی،سرخی و ...است و کیفیت مثال رنگ،طعم و مانند آن است در رأس همه این مثالها،مثال برینی موسوم به خیر و یا نیکی است.
شایسته است بدانیم که در جهانشناسی افلاطون حقایق ریاضی و اعداد از هستی برخوردارند که از جهتی ویژگیهای مثل و از جنبهای خصوصیات دنیای محسوس را دارند.
«افلاطون میگوید که در کنار محسوسات و ایدهها چیزهای ریاضی وجود دارند که دارای موضعی میانیاند و هم با محسوسات فرق دارند،چون جاویدان و نامتحرکند و نیز با مثل فرق دارند چون بسیاری چیزهای ریاضی همانند یافت میشوند،حال آنکه هر مثالی خودش یکی و همانندی ندارد».(۲۴)
همین قائل بودن وجود مستقل برای اعداد ریاضی، او را از پیتاگوریان جدا میسازد.
«ویژگی دیگر او این است که میگوید اعداد در کنار و مستقل از محسوسات وجود دارند،در حالی که پیتاگوریان میگویند که خود اشیا،همان اعدادند و چیزهای ریاضی را در موضعی وسط مثل و محسوسات قرار نمیدهند».(۲۵)
آنچه در میان این هستندهها،از هستی واقعی برخوردار است و قابلیت اطلاق جوهر را دارد جهان ایدههاست و دنیای محسوس بازتاب و تصاویر آن باشندههای واقعی یعنی مثلند.خدا یا سازندهء آسمانی جهان،آنها را همچون نمونهها و قالبهایی مینگرد و از طریق آنها جهان محسوس را طراحی میکند.بنابراین موجودات این جهان از قبیل اسب،انسان،سنگ و چوب ایدهء مخصوص خود را-که سرچشمه و پیکره اصلی هستی آنهاست-در جهان دیگر دارا هستند.
حتی مفاهیم مجرد و ذهنی مانند،نیکی،بدی، بزرگی،کوچکی دارای الگوهای اصلی در جهان مثلند و سرانجام باید گفت آنچه به عالم محسوس معنی میدهد و آن را از آشفتگی رها میکند و در واقع وجود عرضی آن را قوام میبخشد،همانا جهان مثل و صور است.
«بدون این مثل-این کلیات،قوانین و مطلوبها- دنیا برای ما چونان کودکی که برای نخستین بار چشم به جهان گشوده به نظر خواهد آمد،مجموعهای از جزئیات محسوس مغشوش و بیمعنی.زیرا فقط به وسیلهء طبقهبندی و کلیت بخشی و یافتن قوانین وجودی و اهداف و اغراض فعالیتشان میتوان به اشیا معنی بخشید.یا جهان بدون مثل یک تودهای از خرده کتابی خواهد بود که از قفسه به طور تصادفی فرو افتاده باشند.در مقایسه با همان خردههایی که مطابق طبقات و ردیفها و اهداف منظمشان ترکیب یافتهاند.
جهان در مقایسه با واقعیات روشن سایههای در غاری است که بدون مثال به صورت سایههای فریب آمیز و خیالی به هم آمیخته باشند».(۲۶)
ویژگیهای مثل افلاطونی
مثل افلاطونی که از هستی اصیل و واقعی برخوردار و قائم به خود است تنها حقیقتی است که سزاوار اطلاق نام جوهر است و این جوهر با توجه به آنچه تاکنون گفته شد از خصوصیات و ویژگیهای ذیل برخوردار است:
۱-معقولند،یعنی تنها به وسیله عقل که قادر به شناخت هستیهای واقعی است،میتوان به حقیقت آن دست یافت و مانند محسوسات و اشیای جزئی متعلق حس واقع نمیشوند.
۲-حقایقی قائم به خود بوده،ذوات اشیا و عینی هستند.یعنی زیبایی و عدالت و خیر به ذاته در جهان مثل است و هر آنچه در عالم نمود است،اعراض بوده، به«عالم بود»اتکا دارند.
۳-از ثبات و دوام بر خوردارند و هرگز دستخوش کون و فساد نگشته،از صیرورت و تبدل مصونند.
۴-کلیات و اجناسند،یعنی اشیای جزئی و متکثر منطوی در جنس و حقیقت کلی خود هستند.
۵-جدا و مستقل از جزئیاتند و در یک عالم متعالی و مجزا از اشیای محسوس قرار دارند.
۶-از فعلیت و کمال تام برخوردارند و اشیای محسوس و جزئی،رو گرفتهایی ناقص از آنها هستند.
۷-الگوی اصلی و علت غایی اشیای محسوسند.
بدین معنا که اشیای عالم محسوس،الگوهای اصلی خود را از جهان مثل گرفته،در پی کمال هستند و میخواهند خود را شبیه به مثال خود که نمونه کامل آنهاست،بسازند.
۸-متعلق اصلی معرفت حقیقیاند چرا که مثل و صورت وجود واقعی و کامل اشیا بوده،شناخت فقط زمانی میتواند حقیقی باشد که به آنها تعلق پیدا کند.
۹-مثل اعدادند یعنی بر حسب انواع و اجناس مرتب شدهاند و به شکلی منظم به یکدیگر پیوستهاند و درجات و مراتبی دارند که مافوق همه آنها یک مثال به مثابه جنس الاجناس قرار دارد و آن مثال خیر یا نیکی است.
بنابراین جوهر افلاطونی،حقیقتی مافوق حس بوده، از ثبات و دوام بهرهمند است.کمالی تام داشته،فقط به وسیله تعقل قابل دستیابی است.حصول معرفت به آن مستلزم اشراف روح است؛روحی که از حقیقت پنداشتن اشیای محسوس فارغ گشته،در زندان غار سایهها محبوس نباشد.بنابراین تا چنین روحی بیرون آمده از غار و فارغ از قیود جسم نباشد اشراف بر جواهر میسر نگشته،شناخت آن حقایق غیر مادی ممکن نخواهد بود.
منابع:
*«دورهء آثار افلاطون»،ترجمه محمد حسن لطفی،خوارزمی، ۱۳۶۷.
*«متافیزیک»،ارسطو،شرف الدین خراسانی شرف،تهران:گفتار، ۱۳۶۷.
Bertrand Russell ,A History of Western Philosophy ,unwin paperbacks 1972
R. C. Cross and A. D. Woozley, Plato's Republic : A Philosophical Commentary, London : Macmillan, 1964
ROSS, D., Plato's Theory of Ideas, Oxford Univ. Press, 1971
Will Durant, The Story of Philosophy. Co., L.N.C., 1938
پینوشت:
(۱)- ( plato (824-843 .C.B
(۲)- to be in itself
(۳)- Plato's Republic, P :178.
(4)- Subjective
(5)- Objective
(6)- Plato's Republic, P :179.
(7)- Visible .shape
(8)- Form
(9)- The Theory of Form
(10)- Plato's Republic , P :179.
(11)- Laches
(12)- Entity Single
(13)- Plato's Theory of Ideas, p :11.
(14)- A History of Western Philosophy , P :137.
(15)- Entity
(16)- Plato's Theory of Ideas, p :11.
(17)- Generalizations
(18)- Regularities
(19)- Ideals
(20)- The Story of Philosophy , P :137.
(21)- .Ritter's Neue untersuenungen
(22)- Plato's Theory of Ideas , PP :14,15
(23)- The Story of Philosophy , P :38.
(24)-«متافیزیک»،کتاب یکم،آلفای بزرگ،ص ۲۴.
(25)-همان.
(26)- The Story of Philosophy :39.
منبع : کیهان فرهنگی فروردین و اردیبهشت ۱۳۷۶ شماره ۱۳۲