عقل سرخ
اين رساله موسوم به عقل سرخ از شيخ اشراق ، شيخ شهاب الدين سهروردى است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
(۱) حمد باد ملكى را كه هر دو جهان در تصرّف اوست. بود هر كه بود از بود او بود و هستى
هر كه هست از هستى اوست. بودن هر كه باشد از بودن او باشد، «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ
وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».
و صلوات و تحيّات بر فرستادگان او به خلق خصوصا بر محمّد مختار كه نبوّت را ختم بدو كرد
و بر صحابه و علماى دين رضوان اللّه عليهم اجمعين.
(۲) دوستى از دوستان عزيز مرا سؤال كرد كه مرغان زبان يكديگر دانند؟ گفتم بلى دانند. گفت
ترا از كجا معلوم گشت؟
گفتم در ابتداى حالت چون مصوّر به حقيقت خواست كه به نيت مرا پديد كند مرا در صورت
بازى آفريد، و در آن ولايت كه من بودم ديگر بازان بودند. ما با يكديگر سخن گفتيم و شنيديم و
سخن يكديگر فهم مىكرديم. گفت آنگه حال بدين مقام چگونه رسيد؟ گفتم روزى صيّادان قضا و
قدر دام تقدير باز گسترانيدند و دانه ارادت در آنجا تعبيه كردند و مرا بدين طريق اسير گردانيدند،
پس از آن ولايت كه آشيان ما بود به ولايتى ديگر بردند. آنگه هر دو چشم من بردوختند و چهار
بند مختلف نهادند و ده كس را بر من موكّل كردند، پنج را روى سوى من و پشت بيرون و پنج را
پشت سوى من و روى بيرون [اين پنج كه روى سوى من داشتند و پشت ايشان بيرون]، آنگه مرا
در عالم تحيّر بداشتند چنانكه آشيان خويش و آن ولايت و هر چه معلوم بود فراموش كردم، و
مىپنداشتم كه من پيوسته خود چنين بودهام.
(۳) چون مدّتى بر اين آمد قدرى چشم من بازگشودند، بدان قدر چشم مىنگريستم، چيزها مىديدم
كه ديگر نديده بودم و آن عجب مىداشتم تا هر روز به تدريج قدرى چشم من زيادت باز مىكردند
و من چيزها مىديدم كه در آن شگفت مىماندم. عاقبت تمام چشم من باز كردند و جهان را بدين
صفت كه هست بمن نمودند. من در بند مىنگريستم كه بر من نهاده بودند و در موكّلان، با خود
مىگفتم گوئى هرگز بود كه اين چهار بند مختلف از من بردارند و اين موكّلان را از من فرو
گردانند و بال من گشوده شود چنان كه لحظهاى در هوا طيران كنم و از قيد فارع شوم؟
(۴) تا بعد از مدتى روزى اين موكّلان را از خود غافل يافتم. گفتم به ازين فرصت نخواهم يافتن،
به گوشهاى فرو خزيدم و همچنان با بند لنگان روى سوى صحرا نهادم. در آن صحرا شخصى را
ديدم كه مىآمد، فرا پيش رفتم و سلام كردم به لطفى هر چه تمام تر، جواب فرمود. چون در آن
شخص نگريستم محاسن و رنگ و روى وى سرخ بود. پنداشتم كه جوان است، گفتم اى جوان از
كجا مىآئى؟ گفت اى فرزند اين خطاب به خطاست، من اوّلين فرزند آفرينشم، تو مرا جوان
همىخوانى؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپيد نگشته است؟ گفت محاسن من سپيد است و من پيرى
نورانيم. امّا آن كس كه ترا در دام اسير گردانيد و اين بندهاى مختلف بر تو نهاد و اين موكّلان بر
تو گماشت، مدّتهاست تا مرا در چاه سياه انداخت.
اين رنگ من كه سرخ مىبينى از آنست، اگر نه من سپيدم و نورانى.
و هر سپيدى كه نور بازو تعلّق دارد چون با سياه آميخته شود سرخ نمايد چون شفق اوّل شام يا
آخر صبح كه سپيد است و نور آفتاب باز و متعلّق و يك طرفش با جانب نور است كه سپيد است
و يك طرفش با جانب چپ كه سياه است، پس سرخ مىنمايد. و جرم ماه بدر وقت طلوع اگر چه
نور او عاريتى است امّا هم به نور موصوفست و يك جانب او با روز است و يك جانبش با شب،
سرخ نمايد. و چراغ همين صفت دارد، زيرش سپيد باشد و بالا بر دود سياه، ميان آتش و دود
سرخ نمايد و اين را نظير و مشابه بسيار است.
(۵) پس گفتم اى پير از كجا مىآئى؟ گفت از پس كوه قاف كه مقام من آنجاست و آشيان تو نيز آن
جايگه بود امّا تو فراموش كردهاى.
گفتم اين جايگه چه ميكردى؟ گفت من سيّاحم، پيوسته گرد جهان گردم و عجايب ها بينم. گفتم از
عجايب ها در جهان چه ديدى؟ گفت هفت چيز: اوّل كوه قاف كه ولايت ماست، دوم گوهر شب
افروز، سيّم درخت طوبى، چهارم دوازده كارگاه، پنجم زره داودى، ششم تيغ بلارك، هفتم چشمه
زندگانى. گفتم مرا ازين حكايتى كن. گفت اوّل كوه قاف گرد جهان در آمده است و يازده كوه است
و تو چون از بند خلاص يابى آن جايگه خواهى رفت زيرا كه ترا از آنجا آوردهاند و هر چيزى
كه هست عاقبت با شكل اوّل رود. پرسيدم كه بدانجا راه چگونه برم؟ گفت راه دشوار است، اوّل
دو كوه در پيش است هم از كوه قاف، يكى گرم سير است و ديگرى سرد سير و حرارت و
برودت آن مقام را حدّى نباشد. گفتم سهل است بدين كوه كه گرمسيرست زمستان بگذرم و بدان
كوه كه سردسيرست به تابستان. گفت خطا كردى هواى آن ولايت در هيچ فصل بنگردد.
پرسيدم كه مسافت اين كوه چند باشد؟ گفت چندان كه روى باز به مقام اوّل توانى رسيدن، چنان كه
پرگار كه يك سر ازو بر سر نقطه مركز بود و سرى ديگر بر خط و چندان كه گردد باز بدانجا
رسد كه اوّل از آنجا رفته باشد.
(۶) گفتم اين كوهها را سوراخ توان كردن و از سوراخ بيرون رفتن؟
گفت سوراخ هم ممكن نيست، امّا آن كس كه استعداد دارد بىآنكه سوراخ كند به لحظهاى تواند
گذشتن همچون روغن به لسان كه اگر كف دست برابر آفتاب بدارى تا گرم شود و روغن به لسان
قطرهاى بر كف چكانى از پشت دست به در آيد به خاصيّتى كه دروي است. پس اگر تو نيز
خاصيّت گذشتن از آن كوه حاصل كنى به لمحهاى از هر دو كوه بگذرى. گفتم آن خاصيّت چگونه
توان حاصل كردن؟ گفت در ميان سخن بگويم اگر فهم كنى.
گفتم چون ازين دو كوه بگذرم آن ديگر را آسان باشد يا نه؟ گفت آسان باشد امّا اگر كسى داند.
بعضى خود پيوسته درين دو كوه اسير مانند و بعضى به كوه سيّم رسند و آنجا قرار گيرند، بعضى
به چهارم و پنجم و اين چنين تا يازدهم، هر مرغ كه زيرك تر باشد پيشتر شود.
(۷) گفتم چون شرح كوه قاف كردى حكايت گوهر شب افروز كن.
گفت گوهر شب افروز هم در كوه قاف است امّا در كوه سيّم است و از وجود او شب تاريك
روشن شود امّا پيوسته بر يك حال نماند.
روشنى او از درخت طوبى است، هر وقت كه در برابر درخت طوبى باشد ازين طرف كه توئى
تمام روشنى نمايد همچو گوى گرد روشن.
چون پارهاى از آن سوىتر افتد كه به درخت طوبى نزديك تر باشد قدرى از دايره او سياه نمايد و
باقى همچنان روشن. و هر وقت كه به درخت طوبى نزديكتر مىشود از روشنى قدرى سياه نمايد
سوى اين طرف كه توئى، امّا سوى درخت طوبى همچنان يك نيمه او روشن باشد. چون تمام در
پيش درخت طوبى افتد تمام سوى تو سياه نمايد و سوى درخت طوبى روشن. باز چون از درخت
درگذرد قدرى روشن نمايد و هر چه از درخت دورتر مىافتد سوى تو روشنى وى زيادت
مىنمايد، نه آنچه نور در ترقّي است، امّا جرم وى نور بيشتر مىگيرد و سياهى كمتر مىشود، و
همچنين تا باز در برابر مىافتد، آنگه تمام جرم وى نور گيرد.
و اين را مثال آن است كه گوئى را سوراخ كنى در ميان و چيزى بدان سوراخ بگذرانى، آنگه
طاسى پر آب كنى و اين گوى را بر سر آن طاس نهى چنان كه يك نيمه گوى در آب بود. اكنون
در لحظهاى ده بار همه اطراف گوى را آب رسيده باشد، امّا اگر كسى آن را از زير آب بيند
پيوسته يك نيمه گوى در آب ديده باشد. باز اگر آن بيننده كه راست از زير ميان طاس بيند پارهاى
از آن سوىتر بيند كه ميان طاس است، يك نيمه گوى نتواند ديدن در آب كه آن قدر كه او از ميان
طاس ميل سوى طرفى گيرد، بعضى از آن گوى كه در مقابله ديده بيننده نيست نتوان ديدن، امّا به
عوض آن ازين ديگر طرف قدرى از آب خالى بيند، و هر چه نظر سوى كنار طاس بيشتر مىكند
در آب كمتر مىبيند و از آب خالى بيشتر. چون راست از كنار طاس بنگرد، يك نيمه در آب بيند،
و يك نيمه از آب خالى. باز چون بالاى كنار طاس بنگرد در آب كمتر بيند و از آب خالى بيشتر تا
تمام در ميانه بالاى طاس گوى را تمام بنگرد، آنجا تمام گوى از آب خالى بيند. اگر كسى گويد كه
زير طاس خود نه آب توان ديدن و نه گوى، ما بدان تقدير مىگوئيم كه بتواند ديدن، اگر طاس از
آبگينه بود يا از چيزى لطيفتر. اكنون آنجا كه گويست و طاس بيننده گرد هر دو بر مىآيد تا اين
چنين مىتواند ديدن، [امّا آنجا گوهر شب افروز و درخت طوبى هم برين مثال گرد بيننده بر
مىآيد].
(۸) پس پير را گفتم درخت طوبى چه چيزست و كجا باشد؟ گفت درخت طوبى درختى عظيم
است، هر كس كه بهشتى بود چون ببهشت رود آن درخت را در بهشت بيند، و در ميان اين يازده
كوه كه شرح داديم كوهي است، و در آن كوه است. گفتم آن را هيچ ميوه بود؟ گفت هر ميوهاى كه
تو در جهان مىبينى بر آن درخت باشد و اين ميوهها كه پيش تست همه از ثمره اوست. اگر نه آن
درخت بودى، هرگز پيش تو نه ميوه بودى و نه درخت و نه رياحين و نه نبات. گفتم ميوه و
درخت و رياحين با او چه تعلّق دارد؟ گفت سيمرغ آشيانه بر سر طوبى دارد، بامداد سيمرغ از
آشيانه خود بدر آيد و پر بر زمين بازگستراند، از اثر پر او ميوه بر درخت پيدا شود و نبات به
زمين.
(۹) پير را گفتم شنيدم كه زال را سيمرغ پرورد و رستم اسفنديار را به يارى سيمرغ كشت. پير
گفت بلى درست است. گفتم چگونه بود؟
گفت چون زال از مادر در وجود آمد رنگ موى و رنگ روى سپيد داشت. پدرش سام بفرمود كه
وى را به صحرا اندازند و مادرش نيز عظيم از وضع حمل وى رنجيده بود. چون بديد كه پسر
كريه لقاست هم بدان رضا داد، زال را به صحرا انداختند. فصل زمستان بود و سرما، كس را
گمان نبود كه يك زمان زنده ماند. چون روزى چند برين برآمد، مادرش از آسيب فارغ گشت.
شفقت فرزندش در دل آمد، گفت يك بارى به صحرا شوم و حال فرزند ببينم. چون به صحرا شد
فرزند را ديد زنده و سيمرغ وى را زير پر گرفته. چون نظرش بر مادر افتاد تبسّمى بكرد، مادر
وى را در برگرفت و شير داد، خواست كه سوى خانه آرد، باز گفت تا معلوم نشود كه حال زال
چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند سوى خانه نشوم. زال را به همان مقام زير پر
سيمرغ فروهشت و او بدان نزديكى خود را پنهان كرد. چون شب درآمد و سيمرغ از آن صحرا
منهزم شد، آهوئى بر سر زال آمد و پستان در دهان زال نهاد. چون زال شير بخورد خود را بر
سر زال بخوابانيد چنان كه زال را هيچ آسيب نرسيد. مادرش برخاست و آهو را از سر پسر دور
كرد و پسر را سوى خانه آورد. پير را گفتم آن چه سرّ بوده است؟ پير گفت من اين حال از
سيمرغ پرسيدم. سيمرغ گفت زال در نظر طوبى بدنيا آمد، ما نگذاشتيم كه هلاك شود. آهو بره را
بدست صيّاد بازداديم و شفقت زال در دل او نهاديم، تا شب وى را پرورش مىكرد و شير مىداد
و به روز خود منش زير پر مىداشتم.
(۱۰) گفتم حال رستم و اسفنديار؟ گفت چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز آمد و از خستگى
سوى خانه رفت. پدرش زال پيش سيمرغ تضرّعها كرد، و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر
آئينهاى يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند، هر ديده كه در آن آئينه نگرد خيره شود. زال جوشنى از
آهن بساخت چنانكه جمله مصقول بود و در رستم پوشانيد و خودى مصقول بر سرش نهاد و
آئينههاي مصقول بر اسبش بست.
آنگه رستم را از برابر سيمرغ در ميدان فرستاد. اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن. چون
نزديك رسيد پرتو سيمرغ بر جوشن و آئينه افتاد.
از جوشن و آئينه عكس بر ديده اسفنديار آمد، چشمش خيره شد، هيچ نمىديد. توهّم كرد و پنداشت
كه زخمى به هر دو چشم رسيد زيرا كه دگران نديده بود، از اسب در افتاد و به دست رستم
هلاك شد. پندارى آن دو پاره گز كه حكايت كنند دو پر سيمرغ بود.
(۱۱) پير را پرسيدم كه گوئى در جهان همان يك سيمرغ بوده است؟
گفت آنكه نداند چنين پندارد، و اگر نه هر زمان سيمرغى از درخت طوبى به زمين آيد و اينكه در
زمين بود منعدم شود، معا معا، چنان كه هر زمان سيمرغى بيايد، اين چه باشد نماند. و همچنان كه
سوى زمين مىآيد سيمرغ از طوبى سوى دوازده كارگاه مىرود.
(۱۲) گفتم اى پير اين دوازده كارگاه چه چيز است؟ گفت اوّل بدان كه پادشاه ما چون خواست كه
ملك خويش آبادان كند اوّل ولايت ما آبادان كرد، پس ما را در كار انداخت و دوازده كارگاه بنياد
فرمود و در هر كارگاهى شاگردى چند بنشاند. پس آن شاگردان را در كار انداخت تا زير آن
دوازده كارگاه كارگاهى ديگر پيدا گشت، و استادى را درين كارگاه بنشاند. پس آن استاد را بكار
فرو داشت، تا زير آن كارگاه اوّل كارگاهى ديگر پديد آمد. آنگه استاد دوّم را همچنان كار فرمود
تا زير كارگاه دوّم كارگاهى و استادى دگر، و همچنان تا هفت كارگاه و در هر كارگاهى استادى
معيّن گشت. آنگه آن شاگردان را كه در دوازده خانه بودند هر يكى را خلعتى داد. پس آن استاد
اوّل را همچنان خلعت داد و دو كارگاه از آن دوازده كارگاه بالا بوى سپرد، و دوّم استاد را
همچنان خلعت داد و از آن دوازده كارگاه ديگر دو بدو سپرد، و سوّم را نيز همچنان، و چهارم
استاد را خلعت داد كسوتى زيباتر از همه، و او را يك كارگاه داد از آن دوازده كارگاه بالا، امّا
فرمود تا بر دوازده نظر دارند، پنجم و ششم را همچنان كه اوّل را و دوّم را و سوّم را داده بود
هم بر آن قرار داد. چون نوبت به هفتم رسيد از آن دوازده يك كارگاه مانده بود، بوى داد و او را
هيچ خلعت نداد. استاد هفتم فرياد برآورد كه هر استادى را دو كارگاه باشد و مرا يك كارگاه و
همه را خلعت باشد و مرا نبود. بفرمود تا زير كارگاه او دو كارگاه بنياد كنند و حكمش بدست وى
دهند، و زير همه كارگاه ها مزرعهاى اساس افكندند و عاملى آن مزرعه هم باستاد هفتم دادند و
بر آن قرار دادند كه از كسوت ديباى استاد چهارم پيوسته نيمچهاى براتى بدين استاد هفتم دهند و
كسوت ايشان هر زمان از نو يكى ديگر بود، همچو شرح سيمرغ كه داديم. گفتم اى پير درين
كارگاه ها چه بافند؟ گفت بيشتر ديبا بافند و از هر چيزى كه فهم كس بدان نرسد، و زره داودى
نيز هم درين كارگاه ها بافند.
(۱۳) گفتم اى پير زره داودى چه باشد؟ گفت زره داودى اين بندهاى مختلف است كه بر تو
نهادهاند. گفتم اين چگونه مىكنند؟
گفت در هر سه كارگاه از آن دوازده كارگاه بالا يك حلقه كنند، بدان دوازده در چهار حلقه ناتمام
كنند، پس آن چهار حلقه را برين استاد هفتم عرض دهند تا هر يكى بر وى عملى كند. چون بدست
هفتمين استاد افتد سوى مزرعه فرستند و مدّتها ناتمام بماند. آنگه چهار حلقه در يك حلقه اندازند و
حلقها جمله سفته بود، پس همچون تو بازى اسير كنند و آن زره در گردن وى اندازند تا در گردن
وى تمام شود. از پير پرسيدم كه هر زره چند حلقه بود؟ گفت اگر بتوان گفتن كه عمّان چند قطره
باشد، پس بتوان شمردن كه هر زره را چند حلقه بود. گفتم اين زره بچه شايد از خود دور كردن؟
گفتم به تيغ بلارك. گفت تيغ بلارك كجا بدست آيد؟ گفت در ولايت ما جلادي است، آن تيغ در
دست وي است و معيّن است كه هر زرهى كه چند مدّت وفا كند، چون مدّت بآخر رسد آن جلاد
تيغ بلارك چنان زند كه جمله حلقها از يكديگر جدا افتد. پرسيدم پير را كه بپوشنده زره كه آسيب
رسد تفاوت باشد؟
گفت تفاوت است. بعضى را آسيب چنان رسد كه اگر كسى را صد سال عمر باشد و در اثناى
عمر پيوسته آن انديشد كه گوئى كدام رنج صعب تر بود و هر رنج كه ممكن بود در خيال آرد،
هرگز به آسيب زخم تيغ بلارك خاطرش نرسيده باشد، امّا بعضى را آسانتر بود.
(۱۴) گفتم اى پير چه كنم تا آن رنج بر من سهل بود؟ گفت چشمه زندگانى بدست آور و از آن
چشمه آب بر سر ريز تا اين زره بر تن تو بريزد و از زخم تيغ ايمن باشد كه آن آب اين زره را
تنك كند، و چون زره تنك بود زخم تيغ آسان بود. گفتم اى پير اين چشمه زندگانى كجاست؟ گفت
در ظلمات، اگر آن مىطلبى خضروار پاى افزار در پاى كن و راه توكّل پيش گير تا به ظلمات
رسى. گفتم راه از كدام جانبست؟ گفت از هر طرف كه روى، اگر راه روى راه برى. گفتم نشان
ظلمات چيست؟ گفت سياهى، و تو خود در ظلماتى، امّا تو نمىدانى. آن كس كه اين راه رود چون
خود را در تاريكى بيند، بداند كه پيش از آن هم در تاريكى بوده است و هرگز روشنائى به چشم
نديده. پس اوّلين قدم راهروان اينست و ازينجا ممكن بود كه ترقى كند. اكنون اگر كسى بدين مقام
رسد، ازينجا تواند بود كه بيش رود. مدّعى چشمه زندگانى در تاريكى بسيار سرگردانى بكشد. اگر
اهل آن چشمه بود، بعاقبت بعد از تاريكى روشنائى بيند. پس او را پى آن روشنائى نبايد گرفتن كه
آن روشنائى نوريست از آسمان بر سر چشمه زندگانى، اگر راه برد و بدان چشمه غسل بر آورد
از زخم تيغ بلارك ايمن گشت.
شعر :
بتيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يابى كه از شمشير بو يحيى نشان ندهد كسى احيا
هر كه بدان چشمه غسل كند هرگز محتلم نشود. هر كه معنى حقيقت يافت بدان چشمه رسيد. چون
از چشمه برآمد استعداد يافت، چون روغن به لسان كه اگر كف برابر آفتاب بدارى و قطرهاى از
آن روغن بر كف چكانى از پشت دست بدر آيد. اگر خضر شوى از كوه قاف آسان توانى گذشتن.
(۱۵) چون با آن دوست عزيز اين ماجرا بگفتم آن دوست گفت تو آن بازى كه در دامى و صيد
مىكنى، اينك مرا بر فتراك بند كه صيدى بد نيستم.
من آن بازم كه صيّادان عالم همه وقتى بمن محتاج باشند
شكار من سيه چشم آهوانند كه حكمت چون سرشك از ديده پاشند
بپيش ما ازين الفاظ دورند بنزد ما ازين معنى تراشند
منبع :
السهروردى، شهاب الدين (۱۳۷۵ ه ش). مجموعه مصنفات شيخ اشراق، هانرى كربن و سيد حسين نصر
و نجفقلى حبيبى (مصحح و مقدمه)، تهران: موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ج۳، ص ۲۲۵-۲۳۹